تبليغاتX
زیرابی کیجا


زیرابی کیجا



حرفهای تنهایی












از عجایب عشق این است:
تنها همان اغوشی ارامت میکند
که دلت را به درد می اورد.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:25 توسط سحر| |


وقتی دلم به درد میاد و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،

 وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است،

وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم... وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...

 و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند... وقتی تمام عالم را قفس می بینم...

بی اختیار از کنار آنهایی که دوسشان دارم.. بی تفاوت می گذرم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:36 توسط سحر| |


نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:27 توسط سحر| |


بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره
انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره
.غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق
یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق
بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار
اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی
رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !
آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک
اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری
تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری
پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟
تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من
رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟
تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق
منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق
نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه
تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه
عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک
گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !
نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره
پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره
اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم
بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک
ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد
روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!
.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط سحر| |


حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:21 توسط سحر| |


یا علی!رفتم بقیع اما چه سود

هر چه گشتم فاطمه انجا نبود

یا علی!قبر پرستویت کجاست؟

ان گل صد برگ خوشبویت کجاست؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 16:20 توسط سحر| |


من هیچ چیز ندارم

حتی پدر

که روزگاری مثل درخت سایه اش تمام خانه مارا سخت در آغوش می فشرد

و سایه ی مهربانی را از ما دریغ نمی کرد

پدر یعنی آغوشی برای آرامش شب های ما

پدر یعنی توکل بر خدا

پدر یعنی شنیدن تمام شکایت ها

پدر یعنی یک بغل هندوانه در ظهرهای گرم

پدر یعنی خدای روی زمین برای مادر

در این روز های زمستان هوای گورستان چه سرد است و پدر در چه جای سردی خانه گزیده است

بهار در راه است ولی چراغ خانه ما خاموش...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 17:49 توسط سحر| |


جدایی

یادته بهت می گفتم ، که اگه بری میمیرم
زندگیم بی تو محاله ، دست مرگ و من می گیرم
یادته که روز آخر بغضم و نگه نداشتم
تو جوابه تلخ بدرود گریه هامو جا گذاشتم
منه تنها رو سپردی به هجوم تیغ غربت
خودت اما پر کشیدی میون تیک تیک ساعت
به تو گفتم نرو برگرد ، که تو قلب من نشستی
ولی تو با خنده گفتی ، که دیگه عهدو شکستی
می دونم یه روز دوباره بر می گردی ، خیلی دیره  
می گی حرفاش یه دروغ بود ، بی صدام دلت می گیره
ولی افسوس که دل من ، دیگه عاشق نمی مونه
که برای با تو بودن ، شعر خوشبختی بخونه
یادته به من می گفتی ، که برام فقط تو موندی
حس من مثل یه شعره ، بیت آخر رو تو خوندی
همه ی حرفایی که  گفتی ، دونه دونه باورم شد
همه ی اشکی توی چشمام ، واسه روزه آخرم شد
اما تو ساده شکستی ، حرمت هر چی نفس بود
کاش تو قصه هات می گفتی ، دل من برات قفس بود
می دونم یه روز دوباره بر می گردی ، خیلی دیره  
می گی حرفاش یه دروغ بود ، بی صدام دلت می گیره
برو قلبت و بردار که واسه خودت بمونه
توی رویام جا نداری بس حرف عاشقونه

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:24 توسط سحر| |


میگن جدیده بیا بخون


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:35 توسط سحر| |


مریم حیدر زاده

برو ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:10 توسط سحر| |


چرا دنیا پره از حادثه های وارونه

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 9:34 توسط سحر| |


به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:57 توسط سحر| |


سلام

من اومدم

امتحانام بخوبی تموم شد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:37 توسط سحر| |


نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:52 توسط سحر| |


برو ادامه
:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:49 توسط سحر| |


تو می دانی که بد کردی

تومی دانی که بارفتن ازاین کنج دل تنگم مرا تودربه در کردی

تومی دانی که باقلب سیاه وسنگ وآتشینت مراخونین جگرکردی
:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 16:36 توسط سحر| |


به دلم آرزوی مرقد کربلا دارم

دلخوشم یه ارباب کریم و باوفا دارم

هر کی ام یا هر چی ام آقا فقط تو رو دارم

این یه بار رو راست میگم، من بخدا دوستت دارم

کاش می دونستی آقا که من چقدر دوستت دارم

همه شب به عشق تو سر به بیابون می ذارم

دستت رو بذار رو قلبم تا که آروم بگیرم

اگه تو نیای حسين(ع) من بخدا زود می میرم

اسم تو هرجا بیاد همون جا کربلای ماست

اینم از معجزه ارباب باوفای ماست  

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:50 توسط سحر| |


بخونید و بخندید

                           برو ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:22 توسط سحر| |


کاش می دونستی چقدردلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دونستی

چقدردلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد

بی توبودن گرفته

کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدردلواپس توام

کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام

وچقدربه حضورسبزت محتاجم

وهمیشه ازخودم می پرسم

این همه که من به توفکرمی کنم

توهم به من فکرمی کنی؟....

  •      
  •            
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 15:9 توسط سحر| |


نبود...پیدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد...
گرم شد
...عشق شد...یار شد...تار شد...بد شد...
رد شد
...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشك شد...
آه شد
...دور شد...گم شد...
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:8 توسط سحر| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net